موهامو خشک می کنم. شمع روشن می کنم. چراغ خوابمو روشن می کنم. دونه دونه عکسای دونفره مونو نگاه می کنم. دیدن ِ هر عکس کلی طول می کشه از بس که می رم تو خیال. سعی می کنم چشمامو ببندم و اون لحظه رو تصور کنم که کنار هم بودیم. سعی می کنم مزه مزه کنم اون حسی که پشت چشمامه. . موسیقی گوش می کنم و فکر می کنم که ما عاشقای دنیا به آهنگای پر از عشق ِ قشنگ ِ لبخند بیار ِ پر از احساس ِ بیشتری احتیاج داریم. مثه همین الکی ِ پیرمرد قمیشی!
امیر آقایی
از این کوچه
تا آن جا که راهی نیست.
تنها یک ورق ِ سپید دست و پا میکنم،
دست به دامن ِ شعر میشوم
و یک دل سیر
مینویسامت.
...
دو سه تیکه خیال و رویا. یه سقف ِ سفید.یه بالش خال خالی. یه پتوی خال مخالی. یه جعبه دستمال. سهم ِ من از امروز.
آخه من قربون ِ اون قیافه اش برم که با ذوق بسته رو باز کرده بعد دیده اونی که باید اون تو باشه نیست:( که یهو ذوقش شده غصه:( بچه ِ موچوله من
شپشک جونم چشاش ضعیف شده:( بی شپشک می شم که
از غروب تا حالا یه لبخندی رو لبمه که مثه ماتیک ِ ٢۴ ساعته کاورگرل از لبم پاک نمی شه که.
تصمیم ِ جدی:
مثبت باشم.
گریه نکنم.
بازم مثبت باشم.
نیمه ِ پر لیوانو ببینم.(همون مثبت بودن)
فکر و خیال نکنم.
عصبانی نباشم. دلم هی نخواد کمتر بخواد! یقه ِ کسیو بگیرم و تا می خوره بزنمش!!
با نبودن ها و نشدن ها کنار بیام. حتی باهاشون دست بدم و باهاشون رفیق شم.
به یه سری حرفا فکر نکنم.
به یه سری از رفتارا توجه نکنم.
خودمو مجبور نکنم همه ِ انسان ها رو دوست داشته باشم! و حتی در پاره ای از موارد و مواقع زبونمو براشون در بیارم دلم خنککک شه .
خدا رو یادم نره.
و
به عشمون ایمان داشته باشم.
* دوتای آخر ضربدر ٢
خونه ِرویاهای من. کوچولوهه. نقلی. همه چیش کوچولوهه. طبقه ٢٠ام. یه پنجره قدی داره. آفتاب گیر. با یه پرده ی قرمز که شبا که تو نورِ یواش ِ کمرنگ دوس داری پرده رو بکشیم و خونه سایه روشن قرمز شه. یه دیوار داره پر از عکسامون. از بالای بالا تا پایین ِ پایین .من و تو در حال خنده. من و تو در حال ِ دیوونه بازی.من و تو تو سفر. هی فقط من و تو. این ور و اون ور ِ خونه هی پره از شمع ممع و کارتایی که جوونیمامون به هم دادیم! یه تیکه گبه ِ خوش رنگ ِ پر از زندگی رو زمین. یه کتابخونه ی چوبی خوشگل داریم که مارگارت ات وود و پل استر و گونتر گراس و اینا همهه توش جلسه تشکیل دادن! یه مبل شل و وول ِ قرمز ِ تپل مخصوص بغل کنی با یه پتوی نازک داریم رو به تلوزیون. بغل ِ مبلمون یه سبد پر مجله داریم . و یه میز گرد ِ خوشگل داریم که روش همیشه قوری ِ ِ چاییه با یه کاسه کوچولوی سفالی پر ِ نبات زعفرونی و نون خامه ای و یه گلدون پر از گل.گلای تازه. آشپزخونه مون یه میز کوچولوی چوبی ِ ۴نفره داره. رو میز ِ آشپرخونه مون یه گلدون ِ کوچولو داریم. بنفشه ی آفریقایی. رو طاقچه آشپزخونه بنکه های ترشی و شور و سیر ترشی ای ی که تو انداختی:) ِ. یه عالمه فلفل قرمز خشکیده بالای گاز. ۴ ۵ تا بنکه شیشه ای داریم رو کانتر یکیش پاستیل یکش آب نباتای رنگی یکش شکلات سفید یکیش پره آدامس بادکنکی توپی. رو در ِ یخچال ابراز علاقه های فوری فوتی ِ توهه به من در طول ِ روز:)....
اوهوم. خونه رویاهام. عشق داره. تو رو داره و یه عالم تا چیز دیگه...
آره.من دیوونه ام.
این یکی حالا حالا ها پاک بشو نیست.حالا حالاها مهمون ِ دل ِ منه. حالا حالاها...
از خودم بیزارمه.
بیزار.
بی زار
ب ی ز ا ر
دلتنگی
خوشة انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت میکند اندوه.
Man in the Dark:Betty died of a broken heart. some people laugh when they hear that phrase, but that's because they don't know anything about the world. people die of broken hearts. it happens every day, and it will go on happening to the end of time.
یه روزایی هست که -دلتنگیه- لابلای این خطها و کلمه ها جاش نمی شه...دل تنگیه داره هی هر روز برزگ و بزرگ تر می شم و من...
I was gonna write a - mad - I will haunt you down- kinda post. But since I am mature and understanding ( and probably other things 2!) I'd rather try to forget about it all together and do something productive...like....hmmm,painting my nails!
:)
Half through my day and haven't done anything productive except for going to the eye doctor! and the fact that my vision is blurry and I see everything in a funny shape
it's a bloody Monday . A rainy one. and my day is already ruined. And today I have a full list of to Do list. I mean a "crappy" to do list, the one that you need a bright day, a big wide smile on your face , lots of energy and and lots of hope and blah blah. and even those aren't enough.
It's Monday and I got this whole list that has been bugging me for the past week. and I'm sooooo miserable right now that I can't manage to get out of the bed let alone looking at my list. I can't believe for the rest of the day I will feel hurt and carry that feeling around like a huge back pack full of crappy shit.
.
:*
Max:Dr Bernard Hazelhof said if I was on a desert island then I would have to get used to my own company - just me and the coconuts. He said I would have to accept myself, my warts and all, and that we don't get to choose our warts. They are part of us and we have to live with them. We can, however, choose our friends and I am glad I have chosen you

از ته ِ ته ِ ته ِ دلم فکر می کنم آدمایی که -کتاب - نمی خوانن گناهی ان. یعنی چطور آدما می تونن خودشونو از همچین لذت ِ بکر ِ گرم ِ پر از زندگی محروم کنن. فکر می کنم رسما باید دست ِ همه ِ آدمای ِ کتاب نخوانِ دنیا رو گرفت. و بهش حالی کرد که خواندن. کتاب خواندن خود ِ زندگی ِ.

. این وبلاگ هیچ وقت قرار نبوده عاشقونه باشه. روزِ اولی که اومدم تو این جعبه ی مستطیلی فسقل نوشتم هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برسه که این تو فقط و فقط خط نوشته های دختری باشه که شیفته.که عشق. اینجا نوشتن برا مکتوب کردن روزام بود. روزای خیلی عادی. روزای تکراری ِ صبح شروع شو ِ شب تموم شو. این وبلاگ با این همه آدما و مجازیتش باعث می شد به خودم. به خود ِ معمولیم. به روزمره ی خیلی عادی ِ روتین وارم بیشتر دقت کنم و هی توش بگردم و ریز به ریز به قسمتهای هیجان انگیزش برسم. باعث شد که خودمو غیر ِ خسته کننده ببینم و بشناسم و باور کنم که اصن یه وقتایی حتی هیجان انگیز و دیوونه شم.. اصن باعث شد-من بشم- یکی که دوستش دارم حتی.
من همیشه به نوشتن. به کلمه ها. به انحنای تن- س -و قامت -الف- مدیونم.من اصن دست ِ همه کلمه های دنیا رو می بوسم... اصن من این ۵ ۶ سالی میون این کلمه ها و حرفا بزرگ شدم. قد کشیدم.زن شدم. این وبلاگ هیچ وقت قرار نبود که از بالا تا پایینش بوی عشق بده . اما این پروسه ی ۵ ۶ ساله ِ نوشتن. این نوشتن از خودم تو این یه تیکه جا از من یه چیزی یه کسی ساخت که حتی شاهزاده خانم رویاهای کسی هم شده. و اصن چی بالاتر از این برای یک شبه نویسنده کوچیک. چی بالاتر از اینکه با نوشته هات. با این همه حرف و کلمه و خط فاصله و ویرگول بزرگ شی. قد بکشی و راه بیافتی به جلو...
تو زندگی گاهی لازمه آدم چکش ِ خوبی باشه.
.
.
.هه!
. عشق مثه نوریه که پاشیده می شه رو زندگیت. که روبروتو ببینی. که پستی بلندیا رو بینی. عشق نوره. جاده صاف کن نیست. عشق چیزا رو آسون نمی کنه. راهتو صاف نمی کنه. شیبو کم نمی کنه. عشق جاده ِ زندگیو آسفالت نمی کنه. اما عشق نوره. وقتی تو یه جاده پر و پیچ و خمی. نوره تیر چراغ برق چاله چوله های تو راهو محو که نمی کنه. باعث می شه چشاتو خوب باز کنی. که ببینی سختی های توی راهو با کله بری تو شکمش. که نترسی از چهار تا پیچ و خم ناهمواری. عشق شجاعت می ده. عشق باعث می شه با اطمینان سقوط کنی. که بدونی جاذبه هرچقدرم قوی. نمی تونه بکوبتت به زمین.
عشق مشکل حل کن نیست. عشق نوریه که پاشیده می شه رو تنِ زندگیت که خیلی زن وار/ مرد وار بری جلو. آره...
واسه من -عشق-یه همچین چیزیه.
عشق باید همچین چیزی باشیه.
عشق سر ِ نترس می خواد. عشق ازت باید -کوه-بسازه. عشق باید ازت زن/مرد بسازه.
عشق باید باعث شه بزنی تو گوش زندگی.
آره..
بیدار کن مرا...
دلم یه یه زنگ ِ تفریح ِ پدرمادر دارِ! بی دغدغه می خواد. که هیچ دل نگرونی یی توش وول نخوره و نگرون ِ پول و کار و درس و آینده نباشه. دلم می خواد می شد همه ی چیزای آدم بزرگانه ای که تو زندگیم در جریانه رو رها کنم و پاشم/پاشیم بریم ۶ ماه کیفِ دو دنیا رو بکنیم. این کیفِ دو دنیا نه یعنی که بریم الواطی ِ بی هدف ِ به درد نخور. چه می دونم ویزاِ کار بگیریم بریم یه جای خیلی دور ِ عجیب ِ هیجان انگیز زبان درس بدیم مثلا. من اگه واقعا می دونستم زندگی ِ این قدر ماشین حسابه عمرا بزرگ نمی شدم:(
هووووم. نمی شه که.
خداحافظی خیلی سنگینشه. رو شونه هام جاش نمی شه.خسته مه بس که پشت کردم و راهمو کشیدم و رفتم. خسته. هی هر خداحافظی قلبه یه تیکه اش کنده می شه. فشرده می شه.خداحافظی پهلوونه. هیچ وقت زورم بهش نرسیده. خداحافظیه هی منو می کوبه زمین و من هر بار خسته تر از بار قبلی بلند می شم و دوباره از نو. از نو. و من خسته از این تکرار.خسته...
سفر پر خاطره...
یادمه اون موفع ها که بچه بودیم هر وقت یه مسافر داشت می رفت و همه داشتن زار زار گریه می کردن،همون موقع که ما داشتیم شیطونی می کردیم، تک و توک به اون آدم بزرگا نگاه می کردیم پیش خدمون فکر می کردیم ای بابا مگه کسی مرده که اینا اینجوری دارن گریه می کنن!همیشه یه کسی که داشت گریه نمی کرد به بقیه می گفت ای بابا گریه نکنین هر اومدنی یه رفتنی داره دیگه!مسافر اذیت میشه و از این حرفا!
ولی ما که اون روز نمی فهمیدیم این حرفا معنیش چیه فقط بازیه مهم بود...ولی امروز می فهمم که هر اومدنی یه رفتنی داره یعنی چی!!!رفتنش خیلی سخته!!الان ما آدم بزرگ شدیم ولی مثل بچه ها گریه می کنیم ... ولی این دفعه دیگه ناراحتی مسافر مهم نیست چون ما هر دومون مسافریممممممممم...
به امید اون روزی که هیچ کی برای کسی که دوسش داره مسافر نباشه...
از نوشته های پسرک...


